
دوباره ماه مبارک رمضان ماه برکت و رحمت ماهی که خداوند آن را بزرگ و گرامی داشته
است و آن را بر همه ماه ها برتر گردانیده است فرا رسیده و فضای شهر و آسمان و زمین
از پاکی اخلاص و معنویت پر می شود لبریز از دعا می شود دعای سحر.دعای افطار و صدای
دلنشین ربنا بار دیگر دل را آسمانی می کند و تو را با خود تا اوج کهکشان ها و زیبایی ها
می برد. دوباره دعای ابوحمزه ثمالی به تن خسته ات جان می بخشد. تو را از آلودگیها پاک
می کند و به تو درس زندگی و چگونه زیستن را می دهد. دعاهایی که می خوانی تو را از
عالم خاکی به عالم ملکوت می برد و دوباره سفره های پر برکت افطاری و شب های احیا
وشب قدر. شب هایی که غبار آلودگی و گناه از دل های زنگارزده زدوده می شود آینه دل
پاک و زلال می شود که در آن می توانی زیبایی دو عالم را ببینی.
خدایا:
جای تو بین آدم ها هرگز خالی نیست. هر بار که کار خوبی انجام می شود هر جا که سخن
زیبایی گفته می شود هر وقت دستی از سر نیکی به سوی نیازمندی گشوده می شود
هر بار که لبخندی مهر آمیز بر لبانی نقش می بندد و هر جا که قدمی به نیت خیر برداشته
می شود تو هم آنجایی. تو همیشه در کنار ما و مراقب مایی .اما ای کاش دل هایمان بیشتر
از این آماده پذیرش حضورت بود.
دوستان عزیزم یادتون نره تو این ماه عزیز برای همدیگر دعا کنید![]()
خدایا: بر فراز کوهی می ایستم و انعکاس صدایم را به تو تقدیم می کنم و در کنار سجاده
عشقم می ایستم و یادم را به تو تقدیم می کنم. چشمی زیباست که پر از اشک باشد و
اشکی زیباست که پر از عشق باشد و عشقی زیباست که برای تو باشد تا با دستانت اشکم
را پاک کنی. دستان تو دریاچه ای از عشق و چشمانت سکوتی از خورشید است پس بمان
کنارم و عشق را به من بیاموز تا تو را ببینم و به عظمت تو پی ببرم.
یک عاشقانه آرام.
تو زیبایی این رو می دونم. این رو حس می کنم . وقتی این همه عشق و محبت رو می بینم
صدای آواز آب که من خیلی دوستش دارم. وقتی صدای گنجشک ها و بلبل ها رو می شنوم
که دارن ذکر تو رو می گن. اون وقت زیر لب به خودم میگم : این شرط آدمیت نیست مرغ
تسبیح خوان و من خاموش. و بعد شروع می کنم به حرف زدن با تو.
حرفهایی که فقط تو می شنوی. حرفهایی که فقط باید به تو گفت. و نمیدونی چه لذتی داره
وقتی سنگینی نگاهت رو روی شونه هام حس می کنم . نمی دونی چه جوری غرق شادی
میشم وقتی می فهمم داری به حرفهام گوش می کنی و بعد احساس غرور می کنم
از این که میبینم تو رو دارم. فقط تو رو خدای مهربون من. چقدر تکراری است گفتن این حرف
که دوستت دارم. آن قدر که این دوست داشتن همه وجودم شده. وجودی که از آن توست
برای توست و امیدوارم این عشق کوچک اما اصیل رو از من بپذیری . توی زندگی جز این
هیچ آرزویی ندارم.
دلت گرفته؟ غصه تو دلت خونه کرده؟ به هم ریختی؟ نکنه از زندگی سیر شدی؟ نکنه تو
خلوت و تنهاییت به خدا گله کردی که چقدر بد شانسی ؟ نکنه شیطون تو گوشت زمزمه
کرده این جا دیگه آخر خطه ؟ یه کم مکث کن و جمله بعد رو دو بار بخون. هیچ فکر کردی
می تونست خیلی بد تر از این باشه . یه دوستی می گفت: آدم تو زندگی به یه جاهایی
می رسه که می گه یعنی بدتر از این هم می شه ؟ یعنی من قدرت تحمل این بار غم رو
دارم و هر چی روزها جلوتر می ره می بینی اون غم های قبلی کوچک تر از غم هایی است
که روزگار برات تدارک دیده.![]()
نترس اون بالا سری هوات رو داره . مطمئن باش اون قدر حواسش هست که بیشتر از ظرف
تحمل و شکیبایی ات غم برات نرسه. آخه اون که تو رو آفریده قد و اندازه تحملت رو بیشتر
از تو می شناسه. شاید راحت قبول نکنی اگه بهت بگم غصه های زندگی نعمت هستند چرا
باورش برات سخته . وقتی غصه ها نعمت هایی هستند که اگه نباشن شادی خوشبختی
و آرامش بی رنگ و بی معنا می شه. هیچ حس کردی وقتی خوشبختی رنگ عادت بگیره
اولین حاصلش ناشکریه؟![]()
چند بار به نعمت هایی که داری فکر کردی ؟ چقدر از روزت رو به شکر واسه نعمت هاش
اختصاص دادی؟ چقدر غم انگیزه که ظرافت نگاه هممون یه جورایی کم رنگ شده. چرا فکر
می کنیم خوشبختی خیلی از ما دوره ؟ یا دستمون برای رسیدن به نعمت های آن چنانی خدا
خیلی کوتاهه؟ حتی اگه تو اون لحظه در گیر یه غم عمیقی . حتی اگه غصه اون قدر پریشون
و مستاصلت کرده که حس می کنی تنها کاری که می تونی بکنی اینه که خدا رو از ته دلت
صدا کنی پس صداش کن![]()
این خودش یه نعمت بزرگ و یه نشونه عزیزه.شاید علتش فقط این باشه که خدا دلش برای تو
و برای صدات تنگ شده شاید اگه خوب فکر کنی به این حس برسی که این غم چه نعمت
با ارزش و با شکوهی بوده که خدا ازش یه بهونه ساخته برای اینکه دوباره همراهیش رو با
خودت پررنگ تر و نزدیک تر حس کنی. مبادا دست کمش بگیری ؟ مگه نعمت همراهی و
حمایت خدا کم نعمتیه؟ چه زیباست که این جمله را به خاطر بسپاریم: که همیشه نعمتهایی
را که دارا هستید بشمارید نه محرومیت ها و گرفتاری های خود را.![]()
یادمون باشه خیلی وقت ها خوشبختی تو امن و امان همین لحظه است که تو روزمرگی
زندگی مثل یه عادت روی ارزش بی اندازش غبار فراموشی نشسته. اگه دلت گرفته قدر
غصه هات رو بدون حتی به خاطرشون خدا رو شکر کن یادت باشه درک عظمت باشکوه
خوشبختی فقط کنار لمس دقیق غصه ها امکان پذیره.![]()
طواف عشق![]()
الهه نور از رفتنت می هراسم و از تنهایی ملال آور خویش. از آن لحظه ای که دیگر پیشانی ام
خاک کوی ات را سجده نکند و دیدگانم قبله گاه مقدست را نبوسد. روزی که ابلیس بر دقایقم
سلطه یابد و من در گمراهه های معصیت پرسه بزنم.
خدایا! توان تکلمم نیست و تو می دانی که چه ها می خواهم وقتی که راه گم کرده ام ذکرم
نام توست. وقتی سراسر نیازم باران رحمت تو بر تنم می بارد.
مرا باز هم در حریر آمرزشت بپیچ و به کعبه مقصود برسان تا طواف عشق کنم. ولی با
خویشتن خویشم رهسپار مکن و با زوال امید به رحمتت به پایانم مرسان.
یاد خدا آرامبخش دلهاست
با خودم فکر می کردم تحقق رویاهایم غیر ممکن است اما خدا گفت: هر چیزی ممکن است.
گم شده بودم گیج بودم فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد اما خدا گفت : من
هدایتت می کنم. خودم را باختم فکر می کردم نمی توانم از عهده اش بر آیم اما خدا گفت :
تو از عهده هر کاری بر می آیی. غمگین بودم احساس می کردم زیر کوهی از نا امیدی گیر
افتادم اما خدا گفت : غمهایت را روی شانه های من بریز. فکر کردم نمی توانم من آنقدر
باهوش نیستم اما خدا گفت : من به تو خرد لازم را می دهم. بار گناهانم رنجم می داد برای
کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم اما خدا گفت : من تو را می بخشم. از خودم
بدم می آمد فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد اما خدا گفت : من به تو عشق می ورزم
گریه می کردم زیرا تنها بودم اما خدا گفت : من همیشه با تو هستم.![]()
یاد خدا آرامبخش دلهاست
در یک روز آرام و آفتابی فرشته ای دزدکی از بهشت بیرون رفت و پایین آمد تا به این دنیا رسید
او سرتاسر مزارع و جنگل ها و شهر ها را زیر پا گذاشت. درست وقتی که خورشید غروب کرد
بالهایش را گشود و گفت: حالا دیدار من به پایان رسیده است و باید به جهان نور باز گردم ولی
پیش از عزیمت باید یادگارهایی از این دیدار با خودم بر دارم. او به باغ گل زیبایی نگاه کرد و
گفت: این گل ها چقدر خوشرنگ و خوش بو هستند و نادر ترین گلهای سرخ را چید و دسته
گلی درست کرد و گفت: من چیزی زیباتر و خوش بوتر از اینها ندیده ام. اینها را با خود می برم.
به کمی آن سوتر نگریست و کودکی دید با چشمان درخشان و گونه هایی همچون گل که به
صورت مادرش می خندید او گفت: لبخند این کودک زیباتر از این دسته گل است من آن را هم
با خود می برم. سپس به آن سوی گهواره نگاه کرد و دید محبت مادر همچون امواج رود به
سوی گهواره و کودک جاری است و او گفت: محبت این مادر زیباترین چیزی است که در روی
زمین دیده ام آن را هم با خود می برم. با آن سه گنجینه بال و پر کشان به سوی دروازه های
مروارید نشان رفت. در بیرون در با خود گفت: پیش از وارد شدن به یادگاری هایم نگاهی
می کنم و به گلها نگریست دید پژمرده شده اند. به لبخند کودک نگاه کرد دید ناپدید شده است
به محبت مادر چشم دوخت دید با تمام زیبایی بکرش بر جا مانده است. او گلهای پژمرده را دور
انداخت و نیز لبخند ناپدید شده را . و بال و پر کشان از درون دروازه گذشت و همه بهشتیان
را نزد خود فرا خواند و گفت: این تنها چیزی است که در روی زمین پیدا کرده ام که تمام
زیبایی خودش را تا مقصد بهشت حفظ کرده است.این محبت مادر است.![]()
یاد خدا آرامبخش دلهاست
دنیای من دنیای عشق است و عشقم دنیایی مهربان.
قلبم خانه ی خداست . خدا خانه ی قلبم است . آن قدر بزرگ هستم که می توانم تمام دنیای
خدا را در وجودم جای دهم و آن قدر کوچک هستم که در قلب تمام دنیای خدا جای بگیرم.
بین قلب ها نه جدایی هست و نه هیچ فاصله ای. عشق گوهره ی تمام هستی است. همه
چیز با عشق به هم پیوند می خورد. هنگامی که قلبم به عشق کسی می اندیشد به آن
شخص وصل می شوم. وقتی مهربانی و آزادی دیگران را می پذیرم خود نیز به مهربانی
و استقلال می رسم. ما همگی معشوقیم. ما همگی عاشقیم. همگی برای ابراز عشق
است که در جستجوی آنیم و در این کار پاداشمان عشق است. هنگامی که به ندای عشق
گوش می سپارم به ماهیت راستین خود گوش فرا می دهم. چندان که از عشق می گویم
از سرشت راستین خود سخن به میان می آورم. همه ما عشق می ورزیم همه ما آن را
کامل تر و کامل تر انجام می دهیم. گذشته برایمان خاکستر و الماس به جای گذاشته است.
اکنون گلهای آنچه بوده ایم و بذر آنچه خواهیم شد در اختیار ماست. در قلبم بذر عشق
می کارم. در قلب دیگران بذر عشق می کارم. ما گلزار خداوندیم. همان گونه که خدا گلزار
ماست. هر گاه تشخیص می دهیم و درک می کنیم که چه کسی هستیم گلزارمان زیباتر
می شود. آن گاه که بدانیم چه هستیم عشقی می شویم عاشق تر و معشوق تر. عاشق
دنیا و کسانی هستم که دنیا را با آنها شریکم. دنیایی که با دیگران شریکم عشق قسمت
می کند.![]()
ای آشنای دل.
خدایا! نمی دانم چگونه از تو بگویم که در لحظه لحظه زندگیم حضور داری. به من بگو کجای
راه را اشتباه رفته ام. ای آشنای صمیمی! ای آشنای دل! ای یگانه ترین. خودت را با دلم آشنا
کن. با من دمی همدم و مونس دل پر دردم شو. به من نظر کن که دلم سرشار از بی قراری
است![]()
می خواهم در نگاه تو ای خدای سبز و آسمانی گم شوم تا در تو پیدا شوم. سلام دوباره ام را
بپذیر. می دانم باید ناب ترین واژه ها را پیدا کنم تا به تو نزدیک تر شوم و من آنقدر صدایت
می زنم تا شاید با وساطت فرشته های درگاهت دستانم را که بین زمین و آسمان بی اجابت
مانده بگیری.![]()
ای خدای گل های سرخ انتظار کمکم کن![]()
بهشت در این روزهای سبز میهمان من بود. بوی خوشی داشت. مثل زندگی تازه بود. لبخند
می زد. مثل کودکی ساده بود. مثل دستان امن پدر پر از سخاوت بود. مثل آغوش گرم مادر
پر از محبت بود. در این روزهای سبز بهشت همراه من بود. مثل یک دوست صمیمی بود.
وقتی که آمد پیدا شدم و وقتی که مثل یک مسافر رفت تا همیشه همراهم بود.![]()
عطر بهشت گم نمی شه! نفس بکش و عبور ثانیه ها رو با هر نفس معطر کن. رویای تو با درک
همین لحظه های سبز تعبیر میشه. جا پای خودت رو توی دل هستی جا بذار. بذار وقتی که
نیستی عطر حضور تو بمونه. کسی باشه که دلش با یاد و خاطره تو گرم بمونه. از خودت
بپرس پرچم حضور تو روی کدوم قله سبز شده؟ نشونه بودنت کجاست؟ آدرس خودت رو
بنویس. دوست داری به اون آدرس سر بزنی؟ رد عبورت رو نشونم بده.![]()
در وجود هر موجودی میل به محبت و عشق به موجودات دیگه مثل یک بذر کاشته شده. این
مهر و محبت همون عطر بهشته که من و تو اون رو خوب می شناسیم. لحظه تلاقی روحت
با روح الهی موجودی دیگه نقطه وصله. بخشی که می تونه مثل خورشید با سخاوت بدرخشه
و دل سیاه سنگی رو به الماس تبدیل کنه.![]()
تو نمی تونی بی تفاوت باشی. وقتی از کوچه ای عبور می کنی و عطر یاس های سفید و زرد
و بنفش تو رو مست می کنن چه حالی به تو دست می ده؟ حضور هر انسانی در هر جامعه
و مکانی در هر ارتباطی باید عطر بهشت رو به یاد بیاره. ما مرغان بهشتی هستیم. خوراک
روح ما عشق و محبت و بخشش بوده.![]()
یادت باشه عطر بهشت با محبت و عشق همه جا سفر می کنه. نوازش می کنه. و دستی
پر از معجزه می شه. محبت به هر موجودی رو الفبای عبادت به درگاه خالقت بدون. با خودت
مهربانی رو تمرین کن. بگذار عبور هر ثانیه از کنار نفس های تو عطر بهشت رو به همراه
ببره![]()
عطر بهشت گم نمیشه حالا نفس بکش و عبور ثانیه ها روبا هر نفس معطر کن.![]()
علیرضای عزیز : ۳۱ اردیبهشت روز تولدت رو از صمیم قلب تبریک می گم و مانند همیشه
لبهایی خندان و دلی شاد را برایت آرزو می کنم. و یادت باشه این جا کسی هست که به
اندازه شکوفه های بهاری برایت آرزوهای خوب دارد.![]()
خدایا ! خیلی دلم گرفته از همه چیز حتی از خودم. می گن وقتی که دلت گرفت در خونه
خدا رو بزن اما من هر چی در خونه ات رو می زنم به دردم اضافه می شه.هزارون حرف
نگفته تو دلم مونده اما نمی دونم که چطور بگم؟ با خودم می گم: اگه یه روزی یه جایی
یه کسی یه جوری یه چیزی باعث بشه که من بتونم با تو حرف بزنم همه دردهای دوران
دوریم رو برات می گم و بعد با خودم می گم: صبر داشته باش![]()
اما یهو یادم میاد که وقتی برای اولین بار تو رو حس کردم چطور همه غم های عالم از
دلم پر کشیدند و نتونستم حرف بزنم چون تو همه چیز رو می دونستی. کمی که گذشت
حس عشق تو. تو دلم موج زد و دلم پر کشید اما هرچی گذشت اوضاع برام سخت تر می شد
من روز به روز همه چیزم رو برای رسیدن به تو می باختم و تو حتی یک نگاه زیر چشمی
هم به من نکردی اما همیشه حواست به من بود![]()
حالا من در عین نداری خیلی چیز ها رو به دست آوردم. راز هستی تو مشت منه اما این
انگشتری فقط به نگین نیاز داره که اونم تویی. تو گاهی تو نگاه مهربون یه مادری. گاه تو
دستهای زحمت کش یه پدر. گاه تو سرسبزی و نشاط یه گل. اما خود تو چیز دیگه ای.
نمی دونم چطور بگم اما می دونم که تو رو با هیچ چیز نمی شه مقایسه کرد![]()
تو یگانه ای همه چیز برای تو همه کسی برای تو و فقط تو. این کلمه ای که من تو زندگی
خیلی ازش درس گرفتم و خیلی بهش معتقدم " خدا "![]()
می گن هر عاشقی یه مراد یه پیر یه مرشد داره. مرشد من خیلی با عظمت و پر هیبته
وقتی من رو پذیرفت داشتم آب می شدم و تو زمین فرو می رفتم از بس که گناه کرده بودم
ولی بازم به رحمت و کرامت تو چشم طمع دارم. کافیه که تو بخوای. کافیه که تو اذن بدی
تا این نگین به روی انگشتری سلیمان بنشینه![]()
می گن وقتی خدا می خواد دامی برای پرنده وحشی دل آدمیزاد پهن کنه اون دام رو با یکی
از وجود خودش قرار می ده تو با من چه کردی؟ هیچ جهنمی بدتر از تاریکی و نیافتن نور
و هیچ بهشتی بهتر از نور و روشنایی نیست. هیچ آتشی بد تر از نبودن تو نیست.وقتی
هنوز تو رو اون طور که دلم می خواد و باید نشناختم تصمیم گرفتم با آدم هایی باشم که
اون ها تو رو مقابل چشمانم مثل یک دوربین لیزری به نمایش بگذارند![]()
وقتی که به خونه ات نرسیدم تصمیم گرفتم با خونه ای ارتباط برقرار کنم که با خطی از
نور و انرژی به خونه تو متصله و فقط یه چشم بینا و یه دل عاشق می خواد با خونه ای
که می شود طواف عشق رو جور دیگه ای انجام داد. من به سمت تو آمدم و فقط منتظر
نگین انگشتری توام. پس منتظرم نگذار![]()
خدایا! خیلی دوستت دارم![]()
ما همسایه خدا بودیم![]()
شاید دیگر مرا نشناسی. شاید مرا به یاد نیاوری. اما من خوب تو را می شناسم ما همسایه
شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی
و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه آسمان را دنبالت می گشتم. تو می خندیدی
و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.![]()
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود
نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان
می ماند.یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی
به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد اما زورش به ما نمی رسید فقط می گفت:
همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم![]()
تو شلوغ بودی .آرام و قرار نداشتی آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این
ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.اما
همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رویایی تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به
دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی![]()
و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم. بچه های دیگه هم.
ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را. ما دیگر نه
همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم.![]()
دوست من! همبازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا
توی گوشم زنگ می زند. از قلب تو تا من یک راه مستقیم است.اگر گم شدی از این راه بیا
بلند شو از دلت شروع کن. شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم![]()
می گن وقتی عشق از راه می رسه مثل نسیم سبک و مثل عقربه های ساعت لحظه
شمارت می کنه. همون حسی که وقتی همراهت می شه باور می کنی بی قراری های
روحت با اون به قرار می رسه . عشق اگه اصل باشه تو رو از اسارت خودت رها می کنه.
اون حسی که با حضورش منیت ها تو کوچه خودخواهی دیروز به دست فراموشی سپرده
می شه و جا می مونه![]()
آخه عشق به جایی پا نمی ذاره که هنوز خودخواهی حاکمه. اون جاست که من فراموش
می شه و به خاطر تو در خود گذشتن ها چه باشکوه تکرار می شه.با عشق حتی طعم
دلشوره ها هم شیرینه. می گن وقتی در رو به روش باز می کنی درک قدم های بی صدای
یک حس نو تو کوچه باغ های مخفی دل مثل تجربه حرارت آتیش تو چله زمستون گرمت
می کنه![]()
حتی تداعی یادش تو رو به حضور توی قصرهای باشکوه خاطره های بی وصف رویایی دعوت
می کنه.عرش رو فرش زیر پات می کنه و بهار رو فصل قشنگ رویاهات و ممکنه مثل یک
خواب شیرین اون قدر زود بگذره که متوجه نشی که چطور سر زده اومده و چطور بی خبر
رفت. فقط تا وقتی هنوز مهمون قلبته از یاد نبر که شاید هرگز و هیچ وقت دیگه تکرار نشه.
عشق بالاتر از اونه که در مفهوم بگنجه وسیع تر ار اونه که غایتش به وصال ختم بشه. عشق
در قیاس نمی گنجه و در بند مفهوم کلام اسیر نمی شه![]()
عشق مثل نسیم رهاست مثل بهار نرم و دلنشینه. مثل لبخند شیرین و نوید بخشه. عشق
دشواری ها رو سهل می کنه دلای سنگ رو نرم می کنه یخ ناگفتنی های بکر دل رو ذوب
می کنه.عشق یعنی رسیدن به مقامی که رفاه معشوق به نیاز تو مقدم باشه. در عشق
واقعی علاقه وابسته به نیاز تو نیست وقتی که علاقه در پی نیاز باشه هنوز خودخواهی جایی
برای حضور عشق باقی نگذاشته![]()
همه چیز علت می خواد جز عشق. و کسی که برای تجربه عشق نیازمند دلیله سرگرم
چیزی جز عشقه.عشق یعنی صعود با هم. فتح اوج در سایه همراهی و همدلی با هم. عشق
یعنی همراه و همسفر بودن در سختی و آسونی. عشق یعنی رستن از دلیل من رسیدن
به خاطر تو برای تو.![]()
عشق همون جادوی بی نظیری است که خاطره اش حتی بعد از گذشت سال های سال
هم هر وقت پا به ذهنت بذاره قلبت رو می لرزونه و هنوز مستت می کنه. هنوز بند بند
احساساتت به احترامش قیام می کنه.چون اثرش اون قدر عمیقه که تو آلبوم قلبت مثل یه
یادگاری ارزشمند واسه همیشه ثبت شده باقی می مونه.![]()
عشق همون حسی که باعث شده روی همین زمین خاکی بی تابی پرواز تو بند بند وجودت
جوونه بزنه و شوق تغییر با همه مشقتش در تو مشتعل بشه.از حس حضورش دوب شدی
و مشتاق تولدی دوباره قصد تحول در تو شکفت. باور می کردی کسی این طور زیبا به دیدارت
بیاد و هدیه ای برات پیشکش بفرسته![]()
که خیلی چیزها رو برات دگرگون کنه؟ مثل چشم های نویی که برات هدیه فرستاد تا بتونی
از دریچه ای نو جور تازه ای دنیا رو ببینی و از پنجره اش دور نمای فردا مثل یه خواب رویایی
افسونت کنه. این چه حسی می تونه باشه جز عشق؟![]()
نظر شما در مورد عشق چیه؟![]()
یاد خدا آرامبخش دلهاست![]()
خدای من بر سجاده ای نشسته ام که در هر گوشه آن از بهاران رفته یادگارهایی به جای
مانده و اینک در انتظار یادگاری دیگر از نو بهاری دیگرند. خدای من هر بهار را سبزتر از دیگری
بر من می گشودی و من تا انتهای سپیدی آخرین فصلش شادمانه می رفتم و آن را به
نو رسیده ای دیگر می سپردم![]()
ای عزیزترین در گوشه ای از سجاده من نشانی از بهاری نه چندان دور می بینم. سفر.
تو مرا به سفری یگانه فرا خواندی سفری به درون به خویشتنم و در بهاری دیگر در سحری
عاشقانه بیدارم کردی تا اندیشه های شبانه ام را به آن بسپارم و رهایشان سازم. در بهاری
نزدیک تر ای نازنین در سایه خیالی از نور و معرفت رهایم ساختی تا بدانم بی شناخت تو
بهاران فصل تنهایی هاست![]()
خدای من و باز در بهاری پیش تر سودایی عارفانه در سرم انداختی که درد کوه است و
غربت و تنهایی کویری بی انتهاست. اگر تو نباشی و با تو و فقط با تو آن ها همه هیچ اند و
هیچ.![]()
در گوشه ای دیگر از سجاده ام ای مهربان ترین سلامی سپید به یادگار مانده است در
بهار پیشین مرا به سلامی میهمان کردی گرم و دلنشین تا با هر آن چه بوی زندگی. عشق.
معرفت می دهد آشتی کنم.![]()
اینک ای خدای من ای همیشه خدای من بر سجاده معطرم نشسته ام و به تمامی
نشانه های دیدارهای بهاری ام با تو می نگرم. با سفری آغاز کردم که آغازش تو بودی به
سحری عاشقانه رسیدم که بامدادش تو بودی. در سایه خیال تو به سودای عارفانه ای
رسیدم که تنها بهانه اش تو بودی![]()
به سلامی دوباره جانم دادی که صحتش تو بودی و اینک در انتظار بهاری نو هستم و
یادگاری دیگر از تو تا مرا به تقدیری برساند که قادرش تو باشی به حالی بگردانی که
محولش تو باشی![]()
امیدوارم سال خوبی داشته باشید سرشار از عشق و مهربانی خدا![]()
تولد ۱ سالگی قلب آسمونی مبارک![]()
سلام دوستان عزیزم. امروز وبلاگ قلب آسمونی ۱ ساله شد. در این پست می خوام از
تک تک شما بابت لطفی که به من و وبلاگم داشتید تشکر کنم. از شمایی که لینک وبلاگم
در وبلاگتونه و بالعکس از شمایی که فقط و فقط بهم سر زدین. از همتون یه دنیا ممنونم.
نمی دونم چقدر از من و نوشته ها راضی هستید این رو شما باید بگید. امیدوارم حرفی
نزده باشم که ازم دلگیر شده باشید. اگر این طوری بوده من رو ببخشید. همیشه دلم
می خواسته شاد باشید حتی اگر خودم غمگین بودم. نمی تونم اسم همه شما رو ببرم
چون می ترسم کسی از قلم بیوفته و من شرمنده بشم.شما دوستان با همراهی خوبتون
و با نظرات قشنگتون به من دلگرمی دادید تا امروز جشن تولد ۱ سالگی وبلاگم رو با شما
جشن بگیرم. یه تشکر ویژه از داداشی مهدی عزیزم که همیشه شرمنده مهربونی ها
و خوبی هاش هستم![]()
دلم برای کسی تنگ است که: آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان
بلندش را به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید![]()
دلم برای کسی تنگ است که: همچون کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و
مهربانی را نثار من می کرد![]()
دلم برای کسی تنگ است که: تا شمالی ترین شمال و در جنوبی ترین جنوب همیشه...
در همه جا... با من بود... کسی که بود با من و بی من ماند![]()
تا حالا شده بخواهید به کسی که دوستش دارید حرفی بزنید اما نتونید یا روتون نشه و
بعد یه آهنگ گوش بدید و ببینید ترانه های اون آهنگ همه حرفاتون رو بیان کرده. بعد تصمیم
بگیرید این آهنگ رو به کسی که دوستش دارید تقدیم کنید تا غیر مستقیم حرف های دلتون
رو بهش زده باشید. دوستان خوبم بهم بگید اگر قرار باشه شما آهنگی رو که بیانگر
احساسات قلبیتون باشه به طرف مقابل تقدیم کنید اون چه آهنگی هستش؟ قسمتی از
متن ترانه و شعر رو با ذکر اسم خواننده برام بنویسید.![]()
موضوع جالبیه
منتظرتون هستم![]()
خداوندا: من در تمام لحظات عمرم امیدوار بوده ام. من همیشه تو را با تمام وجودم احساس
کرده ام. دیده ام. و می بینم و باور دارم که بین من و تو فاصله ای نیست چون اگر تو از من
دور شوی و رهایم کنی و مرا به خودم واگذاری به جز تباهی و ظلمت به چه خواهم رسید؟
خدایا: به الهام های تو در فاصله ها محتاجم تا گام هایم به سوی سعادت و رستگاری هدایت
شود![]()
به شکیبایی تو محتاجم تا در خلوت و سکوت خودم لحظه ای از یاد تو و حضور آرام بخش تو
غافل نباشم. خدایا: باورم این است که صدایم را می شنوی و وقتی اشک هایم بر گونه هایم
می ریزد بارش رحمت تو مرا نوازش می کند و دلم آرام می گیرد![]()
در سکوت روحانی با گوش دل شنیدن پیام تو را لحظه شماری می کنم که یاد تو آرام و دلنواز
از راه می رسد و مرا در افق هدایت خود به سوی زیبایی و نشاط و رستگاری می برد.
ای خدای عشق: دلم می خواهد در راهت زانو زنم و پرواز مرغان عشق را در راهت ببینم.
دلم می خواهد پیوند زنم راه چشمان منتظر را به راهی که شاید باز گردد آن موسم شبهای
انتظاری ام![]()
دلم می خواهد آب شود دلم از اشک در راه تو. تو ای آشنای سفر کرده در راه قلبم.
دلم می خواهد شیونی دوباره بیاموزم تا این بار در هجرانت مرهم سینه ای شود که نشانی
از تو می خواهد.![]()
او همیشه با توست.![]()
میدونی بهترین لحظه ای که خدا برای تغیر در اختیارمون نهاده همین لحظه است بهتر است
از همین لحظه چشمانمان را برای دیدن حقیقت بگشاییم. صدای او را بشنویم و با خودمان
آشتی کنیم. بهتر است حضور او را در لحظه لحظه بودنمان باور کنیم. ناشناختی بزرگ
همیشه هست. در تمام لحظات زندگی روزمره مان.![]()
او دور دست ها نیست همین جاست. همین لحظه در کنار تو. با او آرام و راحت صحبت کن
گویی با صمیمی ترین محرم دلت حرف می زنی. همین حالا قلم و کاغذی بر دار و به او
نامه بنویس. با او با تمام وجودت درد دل کن. مطمئن باش این نامه تنها نامه ای است که
احتیاج به پست کردن ندارد.![]()
او نامه تو را می خواند و جواب می دهد. از همان لحظه که قلم را برمی داری او دست تو را
می گیرد و با تو شروع به نوشتن می کند. در دور دست ها به دنبال او نگرد در قلبت دنبال
او باش. در درونت. در لبخندت. در اشکت. در نگاهت. در ابراز عشقت. در محبتت. در... همیشه
ایمان داشته باش که یه نفر هست که در تمام مسیر در کنارتوست. مراقبته و هواتو داره و
منتظره ببینه که تو چه راهی رو انتخاب می کنی![]()
به یاد داشته باش که یک نفر هست که لحظه به لحظه همراهته. حتی وقتی که اشتباه
می کنی. همیشه حضور همراهت رو در کنارت حس کن همون کسی که همیشه با توست
و این تویی که گاهی حضورش رو در کنارت و گرمی دستاش رو فراموش می کنی. اون تو رو
دوست داره بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی![]()
وقتشه که بهش نشون بدی که لایق این دوست داشتنی. بهش ایمان داشته باش و با توکل
به او قدم بردار. اون وقته که ناخود آگاه به اون جایی می ری که باید بری. مطمئن باش که
پشیمون نمی شی. آخه به کسی اعتماد کردی که اگه راه رو اشتباه بری تو رو متوجه
می کنه و اگه در راه درست قدم برداری و تصمیم درست رو گرفته باشی ازت حمایت
می کنه![]()
اون تو رو دوست داره بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی پس بهش اعتماد کن اون
همیشه هوات رو داره و فرموده: آن چه خود تصمیم گرفتی با توکل بر خدا انجام بده چرا
که خداوند کسانی را که بر او اعتماد کنند دوست می دارد. از این لحظه با خودت قرار بگذار
تا هر کاری را با نام او آغاز کنی. چرا که یادش آرام بخش است![]()
روزهای خود را با نام او آغاز کن و مطمئن باش که بهترین روز را در پیش روی داری چرا که
خود را به او تقدیم کرده ای و حضور مهربانش را در تک تک لحظه هایت خواستار شده ای.
با هر زبانی که می خواهی او را بخوان. با هر جمله ای که بر لبانت نقش می بندد. منتظر
نمان و از همین لحظه روزی نو را آغاز کن و نام او را بر لبانت بیاور![]()
یادت باشد کافی است که تو با او باشی چرا که او همیشه با توست![]()
عشق ما رو از یاد نبرده خبر خوبیه مگه نه؟
هر روز میاد سراغمون . سری به حیاط خونه هامون می زنه .دست نوازش بر سر درخت
و گل و باغچه می کشه. چه خوبه که هنوز عشق نمرده. هر روز از نو زنده می شه.
یادمون میاره مهربونی هیچ وقت کهنه نمی شه. چه خوبه عشق یادمون می یاره که محبت
هر چی که ییش تر ببخشیش بیش تر میشه![]()
اگه کسی بهت بی معرفتی کرد تو بی معرفت نباش . تو کسی رو که بهت نیاز داره تنها نذار
اگه یکی تو رو نفهمید یکی هست که از جنس خودت باشه. حتی دشمنت رو هم در آغوش
بگیر. چون چیزایی ازش یاد می گیری که راه راست رو واست نزدیک تر می کنه. عشق
همیشه فاصله ها رو کوتاه می کنه . عشق آسمون به زمین از قصه لیلی و مجنونم
شیرین تره. خورشید قلب عاشق زمین و آسمونه![]()
صدای تو طعم خورشید رو به یادم میاره. وقتی طعم صدات رو چشیدم یاد نوازش های
خورشید افتادم وقتی که زمین فکر می کرد تنهاست. انگار با خورشید قوم و خویشی. چه
آشنا بودی وقتی من رو یاد خودم انداختی. وقتی صدات تموم شد دلت هنوز با من بود .
گرم و داغ و مهربون![]()
گفتم : ما رو باش خیال می کردیم بی نیازیم تو همین کوچه پس کوچه ها بی خیال واسه
خودمون پرسه می زدیم اما.... نه این طور نیست ما آدما به هم محتاجیم هر کی فکر می کنه
از محبت و عشق کسی بی نیازه اشتباه می کنه. ما هر کجای عالم که باشیم. به صداقت
هم به صدای نوازشگر هم به اعتماد هم محتاجیم.![]()
به این که بدونیم دوستمون دارن به این که بگیم دوستت دارم.به پرتو عشق که مثل خورشید
آشناست. به تنور همیشه روشن محبت. اگه عشق رو شناختی بسه تا یکی فقط با دیدن
روی تو فندک روحش رو روشن کنه.اگه از هر عمل خیری از هر کلام نوازشگری جرقه های
عشق بسازیم بسه تا برای همیشه روشن بشیم.![]()
شجاع باش. سهم خطایت رو در هر عمل نادرستی بپذیر . وسیع باش. سهم هر عمل نیکی
رو با سخاوت ببخش تا جا باز کنی برای فهمیدن . برای خورشید محبت و عشق. ردپای عشق
در روح ما کجاست؟ عشق پیوسته راوی وصله چرا از هم جدا شدیم. عشق یک مرحله است
شیرجه در دریای بی کران هستی ست. اوج پرواز یک پرنده ست. دوستی یک بستره مثل
زمین![]()
با هر موجودی دوستی کن تا به مرحله عشق برسی. از اعتماد کردن خسته نشو. اون
آدمایی که بعد از هر فشار و سختی بعد از بی معرفتی باز به دنبال نورند باز به انسان
امیدوارند کسانی هستند که بار نادونی من و تو رو به دوش می کشند. خوب می دونی که
این جور آدما زیباترند. از جنس خورشیدند. تموم نمی شن .![]()
احساس من بهم می گه تو هم از جنس نوری! چه خوبه برات می نویسم . تو صدات مهربونی
جار می زنه که من اینجام . هنوز خاطره صدات گرمم می کنه. تا رسیدن روز موعود به
خورشید اعتماد می کنم. ما از یاد بردیم خورشید نعمته! که بهش محتاجیم. اگه تو آینه
خودت رو نگاه کنی چشات یادت میارن که دنیا به خاطر عشقه که سبزه. حیفه حروم بشی.
بذار طعم خورشید رو بچشیم![]()
حالا آمده با یه آواز که اون رو به تو پیشکش می کنه. به تو که از جنس خودشی. به روح
بی قرارت که دنبال مهربونی بی تابی می کنه! به صدای گرمت که طعم خورشید رو به یاد
زمین میاره.یادت باشه این آواز اولین ترانه من به روح توست: عشق ما رو از یاد نبرده خبر
خوبیه! مگه نه؟![]()
تویی که نزدیک ترینی![]()
به اتکای تو گام بر می دارم با نام تو و با همراهی تو. در کنارم دیدنت چه باشکوه است و
حمایتت را حس کردن چه دلپذیر است. خدایا ای زیباترین نام. نام تو کلامی است که تا
انعکاسش در قلبم می پیچد غوغا می کند. ای مهرت خانه نشین قاب دلم. برای کل لحظات
و تا ابد در بند بند حس وجودم مرئی بمان![]()
وقتی با تو سخن می گویم از آن همه خوشبختی مست می شوم چون خوب واقفم حتی
برای لحظه ای با تو سخن گفتن. تو خود مرا خوانده ای تو خود مرا خواسته ای تو بر من
منت گذاشتی. دامنه ارزش آن لحظه که صرف با تو بودن می شود تا بی کران گسترده
است![]()
تو مرا به ضیافت دیدارت خوانده ای حتی اگر بهانه اش سخت ترین آزمون عمرم باشد. چه
باشکوه است میهمان تو بودن. آن دم که میهمان توام هر چند گاه با چشمانی بارانی و گاه
با شادی آسمانی از لطفت به وجد می آیم آن چنان که روحم هوس پرواز می کند و در
سبکبالی بی وزنی تا عرش آسمانی ات سر می کشد![]()
صدایت که می کنم قلبم آرام می شود. چشم امید که به تو می دوزم از هیچ نمی ترسم
وقتی به اتکای تو گام بر می دارم و صلاح و عاقبت کار را به تو می سپارم با معجزه های
آسمانی ات آن چنان به وجدم می آوری که در لمس اتفاقاتی فرای معجزه کلمات را به
خاطر حقارتشان در وصف احساسم سرزنش می کنم![]()
از تصور حضور قدومت در لحظاتم لحظه نور باران می شود. آن چنان که نمی توانم چشم
بگشایم. در این همه نور ذوب می شوم و از نو متولد می شوم. با روح مشتاق کودکانه ام
در نور و عطر تو طواف می کنم نه پرواز می کنم اوج می گیرم و انگار از زمین جدا می شوم
دلم را این دل کوچک بی قرار را به تو می سپارم![]()
سر بر دامن لطف تو می گذارم تو مرا غرق آرامش می کنی. تو مرا از اطمینان پر می کنی
حس حضورت محشر است و لحظه در یاد تو گم شدن لحظه ناب شکفتن. کمکم کن تا با تو
عهدی ببندم استوار. از تو کمک می خواهم از تو پیش از هر چیز تو را می خواهم. از تو ایمانی
ناگسستنی و باوری استوار را در بهترین و بدترین شرایط توکل به تو را![]()
شکیبایی متین در اوج بی تابی و بی قراری را. در صعب ترین شرایط سهل ترین آرامش را
می خواهم. برای یافتن راه درست از تو یاری می خواهم . کمک کن راضی باشم به هر
آن چه تو برایم می خواهی که هر آن چه تو بخواهی خیر مطلق است.![]()
خدای مهربانم تو را دوست دارم![]()
در بهشت زندگی می کردم دو بال روی شانه هایم بود. چهره ام نورانی و پرفروغ بود. اما
اکنون چهره ام تاریک و نگاهم بی فروغ است . خسته هستم و پاهای خسته تحمل این
جسم سنگینم را ندارد. دست روی شانه هایم می کشم خالی هستند و خبری از بالهایم
نیست. بغض گلویم را می گیرد. احساس خفقان می کنم. صدای قرآن به گوشم می رسد
به یاد بهشت می افتم![]()
آنجا که سرای من بود و اکنون نیست. دلم می خواهد آنجا باشم .آنجا که قصر نور بود.
نزدیک خدا بود.بهشت که بودم نزدیک ترین جا به خدا جایگاهم بود روی شانه هایم دو بال
سفید رنگ بود. پیراهنم دیبای سبز رنگ بود. فرشته ای قشنگ همیشه کنارم بود. توی دلم
از غصه های عالم خالی بود![]()
روزی که از بهشت بیرون آمدم همه فرشتگان برایم گریه می کردند.آن روز از آسمان باران
فرو می ریخت اما در آسمان ابری نبود. لحظه وداع یاد دارم که در نگاه فرشتگان حرفی بود
که معنایش را ندانستم آن روز بی تفاوت به نگاه آنها از بهشت بیرون آمدم و زمین دنیا فرش
زیر پاهایم شد.![]()
در بهشت که بودم هر کجا پا می گذاشتم لطافت گلبرگها را احساس می کردم. اما اینجا به
هر کجا می روم خار هست و خاشاک و من لطافتی احساس نمی کنم. آن روز فرشتگان
می گریستند اما من شادمانه می خندیدم. آن روز به خدا گفتم: نمی خواهم کسی همراهم
باشد گفتم: از این که همیشه فرشته ای من را مراقبت کند خسته شدم و می خواهم تنها
به سفر بروم![]()
به زمینی که گمان می کردم زیباست آن روز خداوند نگاهی پر معنا به من کرد و گفت: برو
و من تنها از بهشت بیرون آمدم. به یاد دارم از همان لحظه که پا از بهشت بیرون گذاشتم
احساسی شبیه دلتنگی همه وجودم را در بر گرفت. احساس کردم چقدر از خدا دور شدم
هر قدم که از بهشت دور می شدم رنگ چهره های لباس تنم عوض می شد حتی بالهایم
را از دست دادم![]()
اما آن روز ذوق دیدن دنیا چشمانم را کور کرده بود. به یاد دارم آن زمانی را که در بهشت بودم
آن روز خدا به من گفت: هرگاه دلتنگ شدم خدا رو صدا بزنم و از صمیم قلب دعا کنم اما من
معنای دلتنگی را نمی دانستم خداوند گفت: خواهی دانست. آنگاه به فرشته ای که در
کنارم بود گفت تا دستانم را در کنار هم قرار دهد و به من یاد بدهد چگونه دعا کنم![]()
من هم اکنون می دانم دلتنگی چیست کاش هیچ گاه از بهشت بیرون نمی آمدم. کاش از
خدا نمی خواستم تنها باشم. کاش همان فرشته را همراهم می کرد. بوی خوشی می آید
همه جا از تاریکی در آمده است و فضا نورانی است. کسی دستهایم را می گیرد و در کنار
هم می گذارد و می گوید دعا کن![]()
باورم نمی شود اما او فرشته ای است که همیشه همراهم بود. در خاموشی سخن
می گفتم که فرشته لبخندی زد و گفت: از خداوند خواسته بودی که تو را تنها گذارد اما
خداوند حتی اگه تو نیز این را بخواهی او هرگز این را برایت نمی خواهد و هیچ گاه تو را تنها
نمی گذارد![]()
گریه میکنم آن قدر که نمیدانم چند قطره می شود بارانی دیگر از آسمان دنیا فرو می ریزد
بی آنکه ابری در آسمان باشد و من در زیر باران اشکهای فرشتگان که این بار از شوق
باز گشت من می گریستند. برای خودم و همه کسانی که چون من بهشت را گم کرده اند
دعا می کنم و در حالی که به دروازه شهر نور و خانه ام بر می گردم به خداوند می گویم:
تو را سپاس که به من فرصتی دوباره دادی. سپاس تو را که به من اجازه دادی به سرای
خود باز گردم![]()
فراموش کرده بودم اما در دنیا به یاد آوردم که سرای من آنجا نیست سرای من بهشت است.
![]()
![]()
هر زمان که عشق اشاراتی به شما کرد در پی او بشتابید. هر چند راه او سخت و ناهموار
باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید. هر چند که تیغهای
پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند. و هر زمان که عشق با شما سخن
گوید او را باور کنید. هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما
را خزان کند![]()
زیرا عشق چنانچه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد و چنانچه شما را
می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.و چنانچه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود
و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند همچنین تا
عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
عشق با شما چنین رفتارها می کند![]()
تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات
خویش.عشق نه مالک است و نه مملوک زیرا عشق برای عشق کافی است.وقتی که عاشق
می شوید مگویید خداوند در قلب من است بلکه بگویید من در قلب خداوند جای دارم![]()
و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست بلکه این عشق است که اگر شما را
شایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند. عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات
خویش برسد. اما اگر شما عاشق هستید و آرزویی می جویید. آرزو کنید که ذوب شوید و
همچون جویباری باشید که با شتاب می رود برای شب آواز می خواند![]()
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید. آرزو کنید که زخم خورده فهم خود
از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد. آرزو کنید سپیده دم بر خیزید
و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس بگویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده
است![]()
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید. آرزو کنید که شب هنگام
با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید و به خواب روید با دعایی در دل برای معشوق
و آوازی بر لب در ستایش او......![]()
جبران خلیل جبران![]()
ملاقات با خدا![]()
من خدا رو حس کردم زمان بود و نبود. زمین خاکی بود و آسمان تا بی نهایت آبی و آسمان
آسمان هفتم بود. شب بود و ماه و کمی احساس تنهایی. و ستاره ها که در تاریکی گم شده
بودند.صدای برگ های سپیدار رو به روی اتاقم روحم رو آشفته می کرد. دلم را می برد در
حالتی از تنهایی![]()
حسی گنگ من را می ربود دلم چیزی طلب می کرد مثل یک دوست. یک همراه. یک همدم
انگارکسی به من گوش می داد. با او حرف زدم بی آن که ببینمش. حضور داشت و من
احساس بودن اون رو لمس می کردم. گفتم : خدایا می دونم که من رو می بینی. می دونم
که من رو می شنوی![]()
احساست می کنم . چگونه این حال عجیب رو تعریف کنم . در عمق تاریکی نگاهت به منه
صدام رو می شنوی. این حال خوش رو چطور بیان کنم. کی باورش می شه که من تو رو حس
کردم.در یک لحظه بودنت رو لمس کردم.کی باورش می شه من با تو ملاقات داشتم. چیزی
بخواه. کاری بکن. حرفی بزن![]()
اما اون صدای نزدیک به من گفت: چیزی نگو. کاری نکن. حرفی نزن. از لحظه ای که او را حس
کردم روحم بی تاب بود. دلم مثل کبوتری پرپر می زد. می خواستم فریاد بزنم تو چقدر زیبایی.
قلبم از عشق به همه موجودات پر شده بود. همه جا سپیدی بود نور می بارید و می بارید
حال خوشی بود. دلم می خواست این حال رو با همه مردم دنیا قسمت کنم![]()
در آن حال سوز و گداز گفتم: خدایا این آتش شعله ور شده رو چگونه خاموش کنم؟ در حال
ذوب شدنم. حرفی بزن. کسی به من گفت: نترس. از این بی تابی بی تاب تر شو. در حال
شیدایی رسوا تر شو. ناگهان دیدم که در حال تحولم. مثل کودکی که در آستانه میلادی دوباره
است![]()
کسی من رو هل داد و من از دریچه ای تاریک پا به روشنی محض گذاشتم. همین نقطه که
حالا در آن ایستاده ام.این آسمان هفتم است. همه تعلقات رو رها کن تو هم بیا بالا.از این جا
شکوه زمین رو با هم نگاه کنیم. این آسمان هفتم است جایی که هوای تازه مستت می کنه
نزدیک بهشته. جایی که تا چشم می بینه نور می باره. جایی که هر گونه احساس دلتنگی
محو می شه![]()
اینجا آبی بی نهایت دریای عشق من رو با خودش می بره. کسی من رو به دیدار با خودش
دعوت می کنه.من خدا رو در آسمان هفتم حس کردم. هنوز دستم وقت نوشتن می لرزه
تنم بی تابه .من این حال رو به همه عمرم نمی فروشم. فقط می خواهم این عشق رو
با تو که نا امیدی با تو که احساس بی ارزشی می کنی با تو که شهامت و جسارتت رو از
دست دادی با تو که احساس پوچی می کنی با تو که بی انگیزه ای با تو که خسته ای
با تو قسمت کنم![]()
در تو فقط روح خداست. اگر به ملاقات روح خدا در وجودت رفتی و به او توسل جستی او
می تواند تو را بالا و بالاتر ببرد.. دستت را بگیرد و به سرزمین هایی ببرد که رویاهای تو در
انتظار ورود تو هستند.او عشق را چون شرابی در رگ های تو می ریزد و تو را مست و شیدا
می کند![]()
چنین عاشقی وقت وصال در معشوق ذوب می شود. آن جا فقط خدا حکم می کند اوست که
می برد. و اوست که قمار می کند با بنده های خودش با دل های بی قرارشون.شاید همین
روزهاست که باید دل ببازی. اینجا آسمان هفتم است جایی که جای تو در آن خالی است
دستت رو به من بده و با من بیا![]()
لحظه های بیداری در انتظار خواهش تواند. در آن نقطه صعود جایی که تا بی نهایت ستاره
می درخشد. همان شبی که ماه تنهایی اش را آه می کشد در هوای خوش انتظار صبور باش
در یک لحظه می بینیش. در آن حال بی خودی وقتی پرتو رویش روشنت کرد. وقتی
شعله های تنش تو را سوزاند وقتی در حال گریستن از شوق دیدار ذوب شدی وقتی در جذبه
حضورش مات مات شدی دست مرا هم بگیر![]()