تبليغاتX

قلب آسمونی
Sun 6 Apr 2008
یاد خدا آرامبخش دلهاست

می گن وقتی عشق از راه می رسه مثل نسیم سبک و مثل عقربه های ساعت لحظه

شمارت می کنه. همون حسی که وقتی همراهت می شه باور می کنی بی قراری های

روحت با اون به قرار می رسه . عشق اگه اصل باشه تو رو از اسارت خودت رها می کنه.

اون حسی که با حضورش منیت ها تو کوچه خودخواهی دیروز به دست فراموشی سپرده

می شه و جا می مونه

آخه عشق به جایی پا نمی ذاره که هنوز خودخواهی حاکمه. اون جاست که من فراموش

می شه و به خاطر تو در خود گذشتن ها چه باشکوه تکرار می شه.با عشق حتی طعم

دلشوره ها هم شیرینه. می گن وقتی در رو به روش باز می کنی درک قدم های بی صدای

یک حس نو تو کوچه باغ های مخفی دل مثل تجربه حرارت آتیش تو چله زمستون گرمت

می کنه

حتی تداعی یادش تو رو به حضور توی قصرهای باشکوه خاطره های بی وصف رویایی دعوت

می کنه.عرش رو فرش زیر پات می کنه و بهار رو فصل قشنگ رویاهات و ممکنه مثل یک

خواب شیرین اون قدر زود بگذره که متوجه نشی که چطور سر زده اومده و چطور بی خبر

رفت. فقط تا وقتی هنوز مهمون قلبته از یاد نبر که شاید هرگز و هیچ وقت دیگه تکرار نشه.

عشق بالاتر از اونه که در مفهوم بگنجه وسیع تر ار اونه که غایتش به وصال ختم بشه. عشق

در قیاس نمی گنجه و در بند مفهوم کلام اسیر نمی شه

عشق مثل نسیم رهاست مثل بهار نرم و دلنشینه. مثل لبخند شیرین و نوید بخشه. عشق

دشواری ها رو سهل می کنه دلای سنگ رو نرم می کنه یخ ناگفتنی های بکر دل رو ذوب

می کنه.عشق یعنی رسیدن به مقامی که رفاه معشوق به نیاز تو مقدم باشه. در عشق

واقعی علاقه وابسته به نیاز تو نیست وقتی که علاقه در پی نیاز باشه هنوز خودخواهی جایی

برای حضور عشق باقی نگذاشته

همه چیز علت می خواد جز عشق. و کسی که برای تجربه عشق نیازمند دلیله سرگرم

چیزی جز عشقه.عشق یعنی صعود با هم. فتح اوج در سایه همراهی و همدلی با هم. عشق

یعنی همراه و همسفر بودن در سختی و آسونی. عشق یعنی رستن از دلیل من رسیدن

به خاطر تو برای تو.

عشق همون جادوی بی نظیری است که خاطره اش حتی بعد از گذشت سال های سال

هم هر وقت پا به ذهنت بذاره قلبت رو می لرزونه و هنوز مستت می کنه. هنوز بند بند

احساساتت به احترامش قیام می کنه.چون اثرش اون قدر عمیقه که تو آلبوم قلبت مثل یه

یادگاری ارزشمند واسه همیشه ثبت شده باقی می مونه.

عشق همون حسی که باعث شده روی همین زمین خاکی بی تابی پرواز تو بند بند وجودت

جوونه بزنه و شوق تغییر با همه مشقتش در تو مشتعل بشه.از حس حضورش دوب شدی

و مشتاق تولدی دوباره قصد تحول در تو شکفت. باور می کردی کسی این طور زیبا به دیدارت

بیاد و هدیه ای برات پیشکش بفرسته

که خیلی چیزها رو برات دگرگون کنه؟ مثل چشم های نویی که برات هدیه فرستاد تا بتونی

از دریچه ای نو جور تازه ای دنیا رو ببینی و از پنجره اش دور نمای فردا مثل یه خواب رویایی

افسونت کنه. این چه حسی می تونه باشه جز عشق؟

نظر شما در مورد عشق چیه؟

 

+ نوشته شده در 10:33 AM توسط مهشید.