تبليغاتX

قلب آسمونی
Tue 18 Dec 2007
یاد خدا آرامبخش دلهاست

در بهشت زندگی می کردم دو بال روی شانه هایم بود. چهره ام نورانی و پرفروغ بود. اما

اکنون چهره ام تاریک و نگاهم بی فروغ است . خسته هستم و پاهای خسته تحمل این

جسم سنگینم را ندارد. دست روی شانه هایم می کشم خالی هستند و خبری از بالهایم

نیست. بغض گلویم را می گیرد. احساس خفقان می کنم. صدای قرآن به گوشم می رسد

به یاد بهشت می افتم

آنجا که سرای من بود و اکنون نیست. دلم می خواهد آنجا باشم .آنجا که قصر نور بود.

نزدیک خدا بود.بهشت که بودم نزدیک ترین جا به خدا جایگاهم بود روی شانه هایم دو بال

سفید رنگ بود. پیراهنم دیبای سبز رنگ بود. فرشته ای قشنگ همیشه کنارم بود. توی دلم

از غصه های عالم خالی بود

روزی که از بهشت بیرون آمدم همه فرشتگان برایم گریه می کردند.آن روز از آسمان باران

فرو می ریخت اما در آسمان ابری نبود. لحظه وداع یاد دارم که در نگاه فرشتگان حرفی بود

که معنایش را ندانستم آن روز بی تفاوت به نگاه آنها از بهشت بیرون آمدم و زمین دنیا فرش

زیر پاهایم شد.

در بهشت که بودم هر کجا پا می گذاشتم لطافت گلبرگها را احساس می کردم. اما اینجا به

هر کجا می روم خار هست و خاشاک و من لطافتی احساس نمی کنم. آن روز فرشتگان

می گریستند اما من شادمانه می خندیدم. آن روز به خدا گفتم: نمی خواهم کسی همراهم

باشد گفتم: از این که همیشه فرشته ای من را مراقبت کند خسته شدم و می خواهم تنها

به سفر بروم

به زمینی که گمان می کردم زیباست آن روز خداوند نگاهی پر معنا به من کرد و گفت: برو

و من تنها از بهشت بیرون آمدم. به یاد دارم از همان لحظه که پا از بهشت بیرون گذاشتم

احساسی شبیه دلتنگی همه وجودم را در بر گرفت. احساس کردم چقدر از خدا دور شدم

هر قدم که از بهشت دور می شدم رنگ چهره های لباس تنم عوض می شد حتی بالهایم

را از دست دادم

اما آن روز ذوق دیدن دنیا چشمانم را کور کرده بود. به یاد دارم آن زمانی را که در بهشت بودم

آن روز خدا به من گفت: هرگاه دلتنگ شدم خدا رو صدا بزنم و از صمیم قلب دعا کنم اما من

معنای دلتنگی را نمی دانستم خداوند گفت: خواهی دانست. آنگاه به فرشته ای که در

کنارم بود گفت تا دستانم را در کنار هم قرار دهد و به من یاد بدهد چگونه دعا کنم

من هم اکنون می دانم دلتنگی چیست کاش هیچ گاه از بهشت بیرون نمی آمدم. کاش از

خدا نمی خواستم تنها باشم. کاش همان فرشته را همراهم می کرد. بوی خوشی می آید

همه جا از تاریکی در آمده است و فضا نورانی است. کسی دستهایم را می گیرد و در کنار

هم می گذارد و می گوید دعا کن

باورم نمی شود اما او فرشته ای است که همیشه همراهم بود. در خاموشی سخن

می گفتم که فرشته لبخندی زد و گفت: از خداوند خواسته بودی که تو را تنها گذارد اما

خداوند حتی اگه تو نیز این را بخواهی او هرگز این را برایت نمی خواهد و هیچ گاه تو را تنها

نمی گذارد

گریه میکنم آن قدر که نمیدانم چند قطره می شود بارانی دیگر از آسمان دنیا فرو می ریزد

بی آنکه ابری در آسمان باشد و من در زیر باران اشکهای فرشتگان که این بار از شوق

باز گشت من می گریستند. برای خودم و همه کسانی که چون من بهشت را گم کرده اند

دعا می کنم و در حالی که به دروازه شهر نور و خانه ام بر می گردم به خداوند می گویم:

تو را سپاس که به من فرصتی دوباره دادی. سپاس تو را که به من اجازه دادی به سرای

خود باز گردم

فراموش کرده بودم اما در دنیا به یاد آوردم که سرای من آنجا نیست سرای من بهشت است.

+ نوشته شده در 10:47 AM توسط مهشید.