تبليغاتX

قلب آسمونی
Mon 26 Nov 2007
یاد خدا آرامبخش دلهاست

ملاقات با خدا

من خدا رو حس کردم زمان بود و نبود. زمین خاکی بود و آسمان تا بی نهایت آبی و آسمان

آسمان هفتم بود. شب بود و ماه و کمی احساس تنهایی. و ستاره ها که در تاریکی گم شده

بودند.صدای برگ های سپیدار رو به روی اتاقم روحم رو آشفته می کرد. دلم را می برد در

حالتی از تنهایی

حسی گنگ من را می ربود دلم چیزی طلب می کرد مثل یک دوست. یک همراه. یک همدم

انگارکسی به من گوش می داد. با او حرف زدم بی آن که ببینمش. حضور داشت و من

احساس بودن اون رو لمس می کردم. گفتم : خدایا می دونم که من رو می بینی. می دونم

که من رو می شنوی

احساست می کنم . چگونه این حال عجیب رو تعریف کنم . در عمق تاریکی نگاهت به منه

صدام رو می شنوی. این حال خوش رو چطور بیان کنم. کی باورش می شه که من تو رو حس

کردم.در یک لحظه بودنت رو لمس کردم.کی باورش می شه من با تو ملاقات داشتم. چیزی

بخواه. کاری بکن. حرفی بزن

اما اون صدای نزدیک به من گفت: چیزی نگو. کاری نکن. حرفی نزن. از لحظه ای که او را حس

کردم روحم بی تاب بود. دلم مثل کبوتری پرپر می زد. می خواستم فریاد بزنم تو چقدر زیبایی.

قلبم از عشق به همه موجودات پر شده بود. همه جا سپیدی بود نور می بارید و می بارید

حال خوشی بود. دلم می خواست این حال رو با همه مردم دنیا قسمت کنم

در آن حال سوز و گداز گفتم: خدایا این آتش شعله ور شده رو چگونه خاموش کنم؟ در حال

ذوب شدنم. حرفی بزن. کسی به من گفت: نترس. از این بی تابی بی تاب تر شو. در حال

شیدایی رسوا تر شو. ناگهان دیدم که در حال تحولم. مثل کودکی که در آستانه میلادی دوباره

است

کسی من رو هل داد و من از دریچه ای تاریک پا به روشنی محض گذاشتم. همین نقطه که

حالا در آن ایستاده ام.این آسمان هفتم است. همه تعلقات رو رها کن تو هم بیا بالا.از این جا

شکوه زمین رو با هم نگاه کنیم. این آسمان هفتم است جایی که هوای تازه مستت می کنه

نزدیک بهشته. جایی که تا چشم می بینه نور می باره. جایی که هر گونه احساس دلتنگی

محو می شه

اینجا آبی بی نهایت دریای عشق من رو با خودش می بره. کسی من رو به دیدار با خودش

دعوت می کنه.من خدا رو در آسمان هفتم حس کردم. هنوز دستم وقت نوشتن می لرزه

تنم بی تابه .من این حال رو به همه عمرم نمی فروشم. فقط می خواهم این عشق رو

با تو که نا امیدی با تو که احساس بی ارزشی می کنی با تو که شهامت و جسارتت رو از

دست دادی با تو که احساس پوچی می کنی با تو که بی انگیزه ای با تو که خسته ای

با تو قسمت کنم

در تو فقط روح خداست. اگر به ملاقات روح خدا در وجودت رفتی و به او توسل جستی او

می تواند تو را بالا و بالاتر ببرد.. دستت را بگیرد و به سرزمین هایی ببرد که رویاهای تو در

انتظار ورود تو هستند.او عشق را چون شرابی در رگ های تو می ریزد و تو را مست و شیدا

می کند

چنین عاشقی وقت وصال در معشوق ذوب می شود. آن جا فقط  خدا حکم می کند اوست که

می برد. و اوست که قمار می کند با بنده های خودش با دل های بی قرارشون.شاید همین

روزهاست که باید دل ببازی. اینجا آسمان هفتم است جایی که جای تو در آن خالی است

دستت رو به من بده و با من بیا

لحظه های بیداری در انتظار خواهش تواند. در آن نقطه صعود جایی که تا بی نهایت ستاره

می درخشد. همان شبی که ماه تنهایی اش را آه می کشد در هوای خوش انتظار صبور باش

در یک لحظه می بینیش. در آن حال بی خودی وقتی پرتو رویش روشنت کرد. وقتی

شعله های تنش تو را سوزاند وقتی در حال گریستن از شوق دیدار ذوب شدی وقتی در جذبه

حضورش مات مات شدی دست مرا هم بگیر

+ نوشته شده در 11:48 AM توسط مهشید.