تبليغاتX

قلب آسمونی
Sun 30 Sep 2007
یاد خدا آرامبخش دلهاست

دستانم را به قنوت از هم می گشایم و حمد پروردگار را می گویم که برکه های زلالی را

بر تن کویری ام روان ساخته است

در کوچه باغ های پاییزی راه می روم صدای خش خش برگ ها را می شنوم و کودک درونم

به وجد می آید.دلم می خواهد در خیابان بی هیچ ملامتی بدوم. برگ ها را زیر پایم له کنم و  با

قشنگ ترین موسیقی طبیعی دنیا گوشم را بنوازم و تا ابد به زیباترین رنگ های نارنجی و زرد

پاییزی بنگرم.

دلم می خواهد زیر باران بمانم. دهانم را باز کنم قطره های باران را بچشم و خیس خیس از

قطرات باران و اشک دعا کنم.دعایی که گفته شده است در هنگام نزول باران اجابت می شود

دلم می خواهد قرمزی دست هایم را به گرمای بخاری بسپارم تا یخ وجودم آب شود احساسم

بشکند و نشاطی دوباره یابم.

وقتی کودک بودیم چقدر همه چیز لطیف تر و ساده تر به نظر می رسید و چقدر مهربان تر

بودیم چه خوشبخت تر بودیم.آن قدر پاک بودیم که با گل های توی باغچه و ماهی های توی

حوض حرف می زدیم.نمی دانم چه اصراری داشتیم زود بزرگ شویم. نمی دانستیم قرار 

است بزرگ شویم و دنیایمان کوچک شود.

گر چه حالا که بزرگ شدیم دنیا رنگ و بوی جدیدی برایمان دارد و این خود خالی از لطف نیست

شاید اگر خبر داشتیم قرار است چه بر سر احساسمان بیاید هرگز نمی خواستیم بزرگ شویم

روزی که کودکی داشته باشم حتما به او خواهم گفت: که کودکی را با تمامیت آن زندگی کند

زیرا وقتی بزرگ شود دنیا کوچک می گردد.

و به او یاد خواهم داد که کودکی را عاشقانه و بزرگسالی را عارفانه زندگی کند. حتی در بطن

خشک ترین واقعیت ها.

 برای دنیای سپید کودکی ام

کوچه خالیست و شب به انتها رسیده..... منم و خلوت یک پنجره و آلبومی لبریز از خاطرات.

کودکی هایم را ورق می زنم وجودم پر می شود از عطر نجیب سادگی. حالا من مانده ام و

حسرت تکرار بچگی ها.

نفس عمیقی می کشم گاهی چه زود دیر می شود.

نماز و روزه های دوستان خوبم قبول باشه. دعا یادتون نره.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 11:35 AM توسط مهشید.