
در دل سرمای زمستان خواب چشمان مرا بسته بود. در رویایی بودم بس عمیق و شیرین
من تنهای تنها با کوله باری از غم ها به پشت دری رسیدم. دری پوسیده و قدیمی. در را
گشودم. در کمال تعجب باغی را در مقابل چشمانم مشاهده کردم![]()
باغی رویایی. سر سبز از درختان و پر گل.با خوشحالی وارد باغ شدم. غرق در زیبایی مناظر
اطرافم بودم که ناگهان در جلوی چشمانم فردی را دیدم که حیرت سرا پای وجودم را فرا
گرفت. پیر مردی در کمال روحانیت با محاسن سفید چشمان آبی درخشان و آرام و هاله نوری
که اطراف او را فرا گرفته بود.![]()
من از مشاهده آن وجود نورانی قادر به صحبت نبودم. آن فرد با تبسمی ملکوتی نظاره گر
من و منتظر سخنی از جانبم بود.بعد از مدتی خود را در کنار رود خانه در حالی که در کنار آن
پیرمرد بزرگ و عزیز نشسته بودم یافتم![]()
او گفت : در چشمانت غمی می بینم. بغضی گلویم را گرفته بود ولی او همه حرف دلم را
از نگاهم خواند.با لبخندی فرمود: هر زمان که آسمان دلت ابری است آن را به دست محبوبت
خالق بی همتایت بسپار![]()
رو به سوی او آر از صمیم قلب از او بخواه که قلبت را که جایگاه اصلی اوست پر از عشق
و محبت سازد.از او بخواه که قلب کوچکت همیشه سرشار از عشق او باشد.گفتم : قلب ؟!
او با صدایی گرم و گیرا پاسخ داد:آری قلب امانتی نزد شماست![]()
آن جا منزلگاه حق است اگر می خواهی که در آن حضور یابد پاک و منزه نگاه دارش و با
عشق به همه انسان ها مقدسش دار.گفتم : اگر کسی کینه ورزید؟ گفت باز هم محبت
محبت. محبت. آیا در شان تو و قلب تو است که کینه ورزی؟ خداوند مهربان بر همه مهربان
است ما چرا نباشیم؟![]()
با خودم فکر کردم که آیا قلبم را پاک نگاه داشته ام یا نه؟ به آسمان زیبا خیره شدم و مکان
حقیقی خود را یافتم. باز هم او حرف دلم را خواند و با محبت سرشارش گفت:آسمان دلت باید
به این پاکی باشد .تو قدرتمندی و سرور کاینات. باید روح خود را به اوج کمال و ترقی برسانی
تلاش کن چون رسالت تو در این جهان عظیم است و فرصت بسیار کم![]()
گذر زمان را حس نمی کردم. ناگهان نوری دیدم که از آسمان تا به آن وجود عزیز کشیده
شده بود.حیرت زده دوباره چشمانم را گشودم چون باور نمی کردم ولی آن هم حقیقی بود
من از این نور به ارتباط قوی بین این پیر مرد مقدس و خدای مهربان پی بردم. ![]()
او با نگاهی به آسمان خیره شده بود و به ما نگاه میکرد. من پاکی و تقدس و مهربانی را
در وجود او یافتم. تمام وجودش یک سره محبت و مهربانی بود.ناگهان از جا برخاست
میدانستم وقت رفتن است.چشمانم لبریز از اشک جدایی بود نمی خواستم از آن وجود
ملکوتی جدا شوم![]()
آرامشی را که در اثر هم صحبتی با او کسب کرده بودم غیر قابل وصف بود.او فرمود:اگر
رضایت خدای مهربان خود را می خواهی با نور محبت همه جا را روشن کن و پی به رسالت
عظیم خود در این جهان ببر.هم صحبتی با خدای خود را هیچ گاه فراموش نکن. و به الطاف
و عنایات حق اطمینان داشته باش![]()
به خاطر داشته باش خداوند مهربان هیچ گاه بندگان خود را فراموش نمی کند و همیشه
محافظ آنهاست. لحظات زندگی خود را به یاد آر به وضوح می توانی ببینی که پروردگارت
همیشه با تو بوده. در کنارت و در قلبت و سپس ار مقابل دیدگانم محو شد. ![]()
من ماندم و ماه درخشان و آسمان و البته خدای مهربانم. رویای من پایان گرقته بود. در
حالی که اشک از چشمانم جاری بود با خود عهدی بستم که تا جان در بدن دارم قلبم را طاهر
و مقدس نگاه دارم و به وصایای آن وجود روحانی گوش فرا دهم و یک لحظه از یاد پروردگار
عالمیان غافل نشوم زیرا که سعادت و کامیابی من در این است![]()